قهوه مبادا

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

قهوه‌ی مبادا...

 

این داستان شما را بیشتر از یک فنجان قهوه‌ی در یک روز سرد زمستانی گرم خواهد کرد...
 
با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...
بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند...
و سفارش دادند:  پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند،
و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...
از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟
دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی...
 
آدم‌های دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند...
سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا...
همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم،
مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟
خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند...
سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد...
بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید،
بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...
نتیجه اخلاقی:
گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا... ساندویچ مبادا... آب میوه مبادا... لبخند مبادا... بوسه مبادا...و مباداهای دیگر...
که دل خیلی ها از اونا می خواد... و چشم انتظارند... که ما همت نموده و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم ...
و به موجودات زنده... و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند توجهی کنیم...
بیاییم و پیام های مبادا را هم برای کسانی که دوستشان داریم بفرستیم...
لطفااین پیام مبادا را برای دوستانت که دوستش داری و حتی برای خودم نیزبفرست...



طبقه بندی: جــــــــــــــالـــــــــــــــب :،

تاریخ : سه شنبه 1392/02/31 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
نمایش احساس

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

لطفا با دقت و احساس بخونید
گروه اینترنتی درهم | www.darhami.com 

این قاعده ی بازی است....
اگر دست دلتان رو شد که دوستش داری ...
باختنت حتمی است ...
مراقبِ آخرین جمله‌ی آخرین دیدار باشید ؛
دردش زیاد است!
 

ادامـــــــه مطـلــــــب

طبقه بندی: عــــــــــاشـــــــقــــــانـــه :،

تاریخ : دوشنبه 1392/02/30 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نــــظــــر
آیا مرد میتواند دختر نامحرم را به قصد ازدواج ببیند؟

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
سوال: من با خواستگارم كه هنوز او را ندیدم ارتباط تلفنی و همچنین ایمیل دارم و به تازگی می خواهیم از طریق دوربین كامپیوتر همدیگر را ببینیم ( ایشان در ایران نیستند )و ایشان می خواهند مرا بدون حجاب ببینند . آیا یك نظر اشكالی ندارد ؟ و اینكه ایشان به ایران بیایند و بخواهند مرا برای لحظاتی بدون روسری ببینند گناه دارد؟
جواب: باسمه جلت اسمائه
اگر قصد واقعی طرفین ازدواج است و به قصد طرف مقابل یقین دارید (حتی دیدن تمام بدن هم برای یك نظر )،اشكال ندارد، ولی نه برای مدت زیاد، بلكه اسلام فقط برای مدتی محدود كه خواستگار تشخیص بدهد كه شخص مورد نظر مطابق سلیقه او هست یا خیر را جایز می داند.

حالا اومدیم و پسند نشد بعد باید چیکار کرد؟
اینم ابهامیه ها



طبقه بندی: جــــــــــــــالـــــــــــــــب :،

تاریخ : شنبه 1392/02/28 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
26/2/1392

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام حال شما ؟
امیدوارم خوب باشین ...
من ک اصلا حالم خوب نیس


دعوتتون کردم واسه تولدم
ولی چون تو امتحاناته و وقت نبود آمادش کنم خیلی ساده میگیرمش



تولدم مبارک


یکم شادی کنیم















اینم کیک بفرمایین بخورین





کادوم ک نداشتمو




 خب چطور بود؟


وقت خدافظیه


 

چنتا از  دوستام واسم تو وبشون تولد گرفتن ک تشکر میکنم از همشون
لطف دارن



Love me
صورتـ ـڪ פֿنـבآטּ مَجآزے
Please... stay alive
لطفا...تازنده ام بمان


ღღعشقولانهღღ



طبقه بندی: از خــــــــــــــــــــــــودم :،

تاریخ : پنجشنبه 1392/02/26 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
عکس هایی زیبا از چهره دختر بچه ها

-----------------------------------------------------------------------------------------------------


بقیه عکسهــــا

طبقه بندی: عــــــــــکــــســـهــــا :،

تاریخ : چهارشنبه 1392/02/25 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
تا این حد یعنی...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------


مردی می ره پیش کشیش تا اعتراف کنه. می گه: من در زمان جنگ جهانی دوم به یک مرد در خانه خودم پناه دادم.
کشیش می گه: خوب این که گناه نیست!
مرد می گه: ولی من بهش گفتم برای هر یک هفته ای که در خانه من بمونه باید ۵ دلار بپردازه.
کشیش می گه: درسته که کارت خوب نبوده، ولی تو با نیت خوبی این کار رو انجام دادی.
مرد می گه: اوه! متشکرم! خیالم راحت شد. فقط یه سوال دیگه…
کشیش می گه: بگو فرزندم.
مرد می گه: آیا باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟



طبقه بندی: جــــــــــــــالـــــــــــــــب :،

تاریخ : سه شنبه 1392/02/24 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
همین ها هستند ک ....

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه!
مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.
آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، .. .
آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
آدم‌های پیامك‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم‌های پیامك‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
 
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن


Have a Good Day
mostafa.akhondy
22/2/1392
21.25 min



طبقه بندی: عــــــــــاشـــــــقــــــانـــه :،

تاریخ : دوشنبه 1392/02/23 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
جملات الهام بخش برای زندگی

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net



طبقه بندی: جـــمــــلــــات الـــهام بخش :،

تاریخ : یکشنبه 1392/02/22 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
خخخخخخخخخخخخخ

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
 
تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟ پیرزن گفت چون ما دندان نداریم. راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟ پیرزن گفت ما شکلات دور بادام‌ها را خیلى دوست داریم!



طبقه بندی: جــــــــــــــالـــــــــــــــب :،

تاریخ : شنبه 1392/02/21 | 10:46 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
ارزش کار

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی
 
حرف های مافوق اثری نداشت و ...
سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت
منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی



طبقه بندی: عــــــــــاشـــــــقــــــانـــه :،

تاریخ : جمعه 1392/02/20 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
اثرات ازدواج با زیبا رویان

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
 
پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند.
اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند.
پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت.
طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.
پسر ازپیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.
پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.
پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند. چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و
با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.
پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.
پسر بادختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.
اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.
امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.
پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.
بهزودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.
یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: 
دختر شما مثل پشمِ بی لک است
. همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید،
 به رویایم برسم و با دختر سوم تان ازدواج کنم!
چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. 
چند ماه بعد همسرش دختری به دنیاآورد.
اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.
این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد
 و پیش پدر همسرش رفت و
با گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، 
ولی بچه ما به این زشتی است؟
پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.
اما او هم یک عیب کوچک داشت. متوجه نشدی؟!
او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!
 
البته این مسئله قابل تعمیم به کل نیست.
همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت
اما همگان را برای همیشه هرگز
مواظب باشید فریب نخورید 
در انتخاب ملاکهای ازدواج دقت کنید .



طبقه بندی: جــــــــــــــالـــــــــــــــب :،

تاریخ : پنجشنبه 1392/02/19 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
ماجرای ملا و شراب فروش!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
 
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد .
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید. 
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست! 
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند! 
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم سخن هر دو را شنیدم :؟! 
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند! و سوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد...



طبقه بندی: جــــــــــــــالـــــــــــــــب :،

تاریخ : چهارشنبه 1392/02/18 | 15:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
غلط زیادی که جریمه ندارد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
 
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.در حال مستاصل شد...از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...قدری پایین تر آمد.وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تومی دهم. وقتی کمی پایین تر آمد گفت:بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد. 




طبقه بندی: جــــــــــــــالـــــــــــــــب :،

تاریخ : چهارشنبه 1392/02/18 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
نامه

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
 
 
مامانت پیش منه...
 
 
کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
 
نامه شماره یک
 
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو - بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.
 
نامه شماره دو
 
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.
 
نامه شماره سه
 
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
 
نامه شماره چهار
 
سلام خدا
مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
 
 
 
ی داستان خیلی زیباهم تو ادامه مطلبه

ادامه مطلب

طبقه بندی: جــــــــــــــالـــــــــــــــب :،

تاریخ : سه شنبه 1392/02/17 | 14:40 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
به قولهای خدا ایمان داشته باش

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل...
قول نداده زندگی همیشه به كامت باشه ...
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده ...
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن ...
رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن ...
قول داده ؟
 
ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده ...
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده .
پس ناملایمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر که او جاودانه است و بس...
ناامیدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده ... زیاد تو دست انداز نمون ...
وقتی حس کردی به اون چیزی كه می خواستی نرسیدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو یه زمان مناسب ترا غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...
 
پس به قولهای خدا ایمان داشته باش


تاریخ : سه شنبه 1392/02/17 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
بــچـه کـه بـودیــم

-----------------------------------------------------------------------------------------------------


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم

کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛
حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی
کاش دلامون به بزرگی بچگی بود

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلب ها در چهره بود



ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 1392/02/16 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظر ندی بی معرفتی
تصاویری جالب طنز که خنده را بر لبان شما مینشاند

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
تصاویری جالب طنز که خنده را بر لبان شما مینشاند
 
 
جدیدترین آهنگ پیشوازهای مرتضی پاشایی91

ادامه مطلب

طبقه بندی: جــــــــــــــالـــــــــــــــب :،

تاریخ : یکشنبه 1392/02/15 | 23:46 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات
آرم هایی از ای کلک2

-----------------------------------------------------------------------------------------------------






طبقه بندی: عــــــــــکــــســـهــــا :،

تاریخ : یکشنبه 1392/02/15 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرت چیــــــه؟؟؟
عکسای علی اقا و آق مهدی.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------








ادامه رو ببین

طبقه بندی: عــــــــــکــــســـهــــا :،

تاریخ : جمعه 1392/02/13 | 16:43 | نویسنده : مصطفی آخوندی | یالا نظر میخوام
نـوشتـه های خـوانـدنی پـشـت كامیـونیهــا

-----------------------------------------------------------------------------------------------------


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش!


آدم دیوانه را بنگی بس است خانه پرشیشه را سنگی بس است!


اتوبوس من غصه نخور، منم یه روز بزرگ میشم ! ( ژیان )


اگر از عشقت نكنم گریه و زاری به جهنم كه مرا دوستم نداری !




ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 1392/02/13 | 00:00 | نویسنده : مصطفی آخوندی | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • وبلاگ شخصی | بن تن | قالب وبلاگ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات